مؤلف مجهول
233
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
آن بود كه پير از بغل خود قدحى برآورد و مشربه ( اى ) از نقره . و از آب مشربه به قدح ، آب صافى پر كرد و بزرگوار را داد و گفت : اى مولانا بخور ! بزرگوار بر پاى برخاست و به تعظيم از دست پير گرفت و به يكدم فرو كشيد . و بار ديگر پر ساخت . بزرگوار او را نيز به يكدم فروبرد . پير گفت : اى مستحق درگاه ، و اى لايق باب الله ! دانستى چيست « 1 » ؟ بزرگوار گفت : نى ! اما اين مقدار معلوم « 2 » شد كه روشنايى قوى در دل خود مىبينم . آن پير گفت : بدانكه قدح اول علم ظاهر « 3 » بود و ثانى علم باطن . در علم ظاهر و باطن ترا حق سبحانه و تعالى جلجلاله و عم نواله « 4 » بر كمال گردانيد كه در ربع مسكون مثل تو پيدا نخواهد شد « 5 » . اكنون به هر دو « 6 » عامل باش تا دنيا و آخرت تو معمور و مزين گردد انشاءالله تعالى . همان لحظه به عنايت بىعلت آن بزرگوار را « 7 » كشف معانى حاصل شد . بعد از آن بىمطالعه درس فرمود . و ديگر سعى كرد در كشف علوم غيبيه . اين علوم نيز به ادنى توجه حاصل شد . به مرتبه ( اى ) كه ذره در مكين و مكان از احاطهء علم او بيرون نماند . پنجاه سال برين بود ، اما يك كس از حال او خبردار نشد ، زيراكه بزرگوار حتى الامكان اخفاء حال خود مىكرد ، و در ستر او مىكوشيد « 8 » . روزى به خاطرش رسيد كه به نماز جمعه رود . برخاست و با شاگردان خود به مسجد جامع رفت . اتفاقا گذرش بر بازار افتاد . در روى بازار هرچه بود از سنگ و كلوخ و چوب و غيرهم على قدر حوصلهء خود ، بزرگوار را تعظيم مىكردند . مردم شهر ( چون ) اين حال را ديدند « 9 » تعجب كردند و با همديگر گفتند « 10 » كه : اين همه چيز كه اين نوع تعظيم مىكنند ، از جهت علم اين شخص بوده باشد يا ولى « 11 » باشد . اكثر مردم به اين قرار دادند كه : اين مرد ولى است ، و الا در عالم ، مردم ملا بسيارند كه نيم مقدار اين « 12 » تعظيم ندارند . و شاگردان نيز اين حال مشاهده كردند . با يكديگر گفتند . عجب حالى كه اين نوع عزيزى در ميان مايان بوده باشد و مايان غافل از او ! الحاصل به مسجد درآمد . منبر چون بزرگوار را ديد « 13 » دوازده قدم استقبال كرد و به جاى خود بازگشت و قرار گرفت . اين كرامت چون از بزرگوار ظاهر شد ، مردم اعتقاد به ولايت بزرگوار بستند . اما پيش از او به دانشمندى عقيده داشتند و همان روز هركه به نماز جمعه حاضر شده بوده همه ارادت قبول كردند . بزرگوار در فكر ماند و گفت : عجب حالى ! كه
--> ( 1 ) - ب ، ت : دانستى كه ميست ( 2 ) - ب ، ت : + من ( 3 ) - ت : ظاهرى ( 4 ) - ب : - جل . . . نواله ( 5 ) - ب : نخواهد بود ( 6 ) - ب : - به هر دو ( 7 ) - ب : - را ( 8 ) - ب : - و در . . . مىكوشيد ( 9 ) - ب : - ديدند ( 10 ) - الف : با همديگر مىگفتند . ( 11 ) - ب : + بوده ( 12 ) - ب : + مرد ( 13 ) - ت : ديده